تبليغاتX
رویاهای سعید
شرح دل مشغولی هایم
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388

دیگر نه احساسی باقی مانده و نه امیدی. شاید گرفتار روزمرگی شده ام، یکنواختی و تکرار. نمی دانم دیگر از چه بنویسم. نه انگیزه ای برایم باقی مانده، نه توانی برای بیان احساسات تکراری. دیگر مثل گذشته ها به آینده نمی اندیشم که چه خواهد شد. مانند کودکی مشغول بازی های کودکانهء زندگی شده ام. گویی افسارم به دستان دیگری افتاده است. قید و بندها، مانع از آزادی افکارم و مانع از پیشرفت می شوند.

اما بگذریم! با این حال، کمی هم از امید بگوییم. آری، کودکانه زیستن را برای شاد زندگی کردن انتخاب کردم. اگرچه انگیزه ها از بین رفته اند، اما روحیه نسبتا شادتر و آزادتری پیدا کرده ام. شاید این روحیه نسبتا شاد که به بهای از دست رفتن خیلی چیزهاست، جایی برای امیدواری هم باشد.

نمی دانم، شاید این گونه بی منطق اندیشیدن ناشی از ناچاری است. ناشی از یکنواختی ها و اجبارهایی که آزادی اندیشه را از بین می برند. اما باید اوضاع تغییر کند. برای این کار اندکی رهایی لازم است. اندکی خود بودن و جسارت یافتن.

گفتمش چاره غم دانی چیست؟
گفت: اشک از غم تو می کاهد
گفتم : افسوس ، غم از حد بگذشت
گریه هم خاطر خوش می خواهد!؟

کاش این درد که در سینه من پنهان است
آتشی می شد و می سوخت مرا
با که گویم که پس از عمری ، دوست
شیوه ی دشمنی آموخت مرا

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:32  توسط سعید جهاندیده  | 

یکشنبه پنجم مهر 1388

رحمه گلدون نه گوزل منله مدارا  ائلدون

نده قلبیمده کی بو درده مداوا   ائلدون

 قره گوز اوسته قرا قاشلار ایتی خنجرتک

  پیلدی باغریمی گوزیاشیمی دریا  ائلدون

آغ یوزونده قره خالون منی ایتدی قره گون

ادیمی دیللره سالدون منی رسوا ایلدون

دارادون تللری توکدون یوزوه شام و سحر

باغلادون ال قولومی محشر کبری  ائلدون

تار زلفونله چکوب داره منی اولدوردون

صونرا ویردون گئنه جان معجز عیسا ائلدون

هارا گیتدون گوزلیم منده دالونجان گلدیم

من گوزوم اوسته دئدوم هر نه تمنا  ائلدون

سویلیردیم ئوزومه وصلیوه بیر کون چاتارام

 منی سالدون اودا یاندوقجا تماشا  ائلدون

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:40  توسط سعید جهاندیده  | 

دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388

 

یاشاسین ائل داغی ,باشی قارلی قوجا ساوالان!

   

 

 اودونا چوخ یانمیشام

باشینا چوخ دولانمیشام

یولوندا دایانمیشام

یار گلدی،یار گلدی،یار گلدی.

اوزونه اوزوم قوربان

سوزونه بو سوزوم قوربان

گوزونه گوزوم قوربان

یار گلدی،یار گلدی،یار گلدی.

الینده ایپک دسمال

یار گلدی،قوربانی اولوم.

چکمیشم حسرتینی

غمینی،محنتینی.

بو اودور،یوخسا،خیال؟

یار گلدی،یار گلدی،یار گلدی.

گئتمه مندن اوزاقا

کونلومو سالما فراقا.

سئودیگیم آی ائل-اوبا

یار گلدی،یار گلدی،یار گلدی.

قویمارام بیرده گئده

یارینی حسرتلی ائده

قوی دئییم من یئنه ده:

یار گلدی،یار گلدی،یار گلدی.

الینده ایپک دسمال

یار گلدی،قوربانی اولوم.

چکمیشم حسرتینی

غمینی،محنتینی.

بو اودور،یوخسا،خیال؟

یار گلدی،یار گلدی،یار گلدی.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:46  توسط سعید جهاندیده  | 

دوشنبه پنجم مرداد 1388

 

سكـوت تـو شكـسـته قلـب وعـشـقـم

جـايي برات گذاشـتـم تو خـلوت بهشـتم

نـذر مـي كنـم بـرا تـو هـزار تـا گـل يـاس

نامه مي نويسم كه برگرد باهزارالتـماس

هـروزغـروب توكـوچـه اب ميريزم كـه بيـا

اونوبه من برگردون تواي مهربون ،اي خدا

اگه بامن ميموندي ،ميخوندي عشقوبامن

ديگه الان بـرام نبـود لبـاسي بهـتر ازكـفن

چشمام هنوز ازدوري و رفتـن تـو گريـونـه

درد و دواي قلـبم تويي وگـرنه پريشـونه

*-*-*-*

وسكوت‌ِ اين روزها نفريني ست برروي روزها خوشبختيم

سكوتي كه تو اختيار كردي وصداي پيغامي كه بهباد سپردم را نشنيدي

من هرروز هزاران كلمه را درگوش قاصدك زمزمه مي كنم وقاصدك را به دست نسيم مي دهم

اخر نسيم به همه جا مي رود نشاني تمام گيرنده ها را مي داند گفتم شايد خبري نيز از تو داشته باشد

اما هيچ روزي حتي يك قاصدك براي من نفرستادي نمي دانم شايد تو مرا...

اين روزها چيزهايي مرا اميدوار به زندگي مي كنداما سكوت تو همه ان ها را مي شكندودرهم مي كوبد كاش به جاي اينكه اميد مرا بشكني سكوت را مي شكستي اما ...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:3  توسط سعید جهاندیده  | 

چهارشنبه ششم خرداد 1388

 

 

نشود فاش كسي آنچه ميان من و توست
 
تا اشارات نظر نامه ‌رسان من و توست
 
گوش كن با لب خاموش سخن مي ‌گويم
 
پاسخم گو به نگاهي كه زبان من و توست
 
روزگاري شد و كس مرد ره عشق نديد
 
حاليا چشم جهاني نگران من و توست
 
گر چه در خلوت راز دل ما كس نرسيد
 
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
 
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ار نه
 
اي بسا باغ و بهاران كه خزان من و توست
 
اين همه قصه فردوس و تمناي بهشت
 
گفت و گوئي و خيالي ز جهان من و توست
 
نقش ما گو ننگارند به ديباچه عقل
 
هر كجا نامه عشق است نشان من و توست
 
سايه ز آتشكده ماست فروغ مه و مهر
 
وه ازين آتش روشن كه به جان من و توست
 

--------------------------------------------

همیشه عاشق تنهاست...

دچار یعنی عاشق

و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد

چه فکر نازک غمناکی!

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط  نور روی شانه آنهاست.

نه , وصل ممکن نیست

همیشه فاصله ای هست.

دچار باید بود

وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد.

و عشق سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست.

و عشق  صدای فاصله هاست.

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند.

نه , صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند

و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر.

همیشه عاشق تنهاست...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:30  توسط سعید جهاندیده  | 

چهارشنبه سیزدهم آذر 1387

 

از دست روزگار خيلي عصباني هستم .

من الان در وضعيتي نيستم كه بخوام

 در مورد خودم هم  درست قضاوت كنم .

چه برسه به كسايي كه دورو برم هستن

 يا اينكه اتفاقاي كه داره هر روز اطرافم مي افته .

يه جورايي دلم گرفته

 نه ، شايدم شكسته

 نه ، شايدم .............

خسته هستم  از بي پناهي

از بي كسي

اين خيلي بده كه آدم در حالي كه اطرافش پرهست

از آدماي رنگارنگ احساس كنه كسي رو نداره كه

بخواد هر چي تو دلشه يه هو بريزه بيرون براش .

آخه مي دونين من عادت نكردم حرفامو خورد خورد براي

 كسي بزنم دوست دارم همه اون چيزي رو كه تو دلمه 

 و دارن مثله خوره وجودمو ميخورن يك جا براي كسي هوار

بزنم . كه اين اتفاقم خيلي كم پيش مياد . و درست

 در همون لحظه اي پيش مياد كه حتي يك نفر هم

پيدا نمي شه كه بخوام براش درد و دل كنم .

نه اينكه بگم كسي اون لحظه پيشم نيست ها

 نه 

ممكنه خيلي كسا باشن كه در ظاهر بخوان با آدم همدردي

 كنن . ولي كسي نيست كه با تمام وجودش حتي براي

1 ساعت هم كه شده با تمام وجود دركت كنه .

حضور فيزيكي هميشه كافي نيست ،

  به نظر من ارتباط عاطفي مهمترين چيزه

بهترين چيزيه كه مي تونه اينجور وقتا به دادت برسه .

 و واي بر ما كه تو اوج ناراحتي به اين نتيجه برسيم

 كه كسي رو نداريم كه براش مهم باشيم .

نميدونم شايد اين بار نوشتم هم خيلي بي اصول باشه

. هم پر از گلايه و شايد به دلتون نشينه . ولي بايد خودمو

ه كم خالي مي كردم . و بابت همين هم از يك به يك دوستاي

خوب خودم عذر خواهي ميكنم . اين صفحه مشوش رو بذارين

 به حساب ذهن آشفته و پريشونم .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:53  توسط سعید جهاندیده  | 

یکشنبه دهم آذر 1387






لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:32  توسط سعید جهاندیده  | 

چهارشنبه هشتم آبان 1387

ای که دم سازم تو بودی

نغمه پردازم تو بودی

عشق ما افسانه شد

آشنای تو بیگانه شد

من که جز محنت ندیدم

گوشه خلوت گزیدم

شد تهی پیمانه ام

غم نشسته در کاشانه ام

ز دست دل آزرده ام

همچو برگ طوفان برده ام

کتاب مجنون بسته شد

داستان نو آورده ام

در برم نماندی

به خاکسترم نشاندی

مرا تا کجا کشاندی

آشیان شکسته

منم رهگذار خسته

چو موجم از هم گسسته

آسمان دوباره

نه ستاره نه مهی دارد

باغبان خسته

دل شکسته لاله می کارد

ای فلک تو دانی

که هر زمانی

که چه به ما کردی

غیر نامرادی

سرور و شادی که نپروردی

در سکوت صحرا کجا بروم

تا ز دل کشم فریاد

با هجوم غم ها چه چاره کنم

که از قفس شوم آزاد ؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:27  توسط سعید جهاندیده  | 

پنجشنبه یازدهم مهر 1387

وقتی نمیشه حرف زد، نمیشه داد کشید ، باید نوشت

دوباره احساس میکنم وقت نوشتن رسیده

گرچه نمیدونم از چی بگم ، از کجا

از تنگی دلی که زیر چکمه های فاصله ها شکسته

از زانو هایی که تو آغوشم مونس اشک شده

از خودم که اینقدر تو پیله تو انتظار پروانه شدن نشستم و در انتظار سپیده زدن این شب چله نشین شدم دیگه دارم به ترانه های قاصدکا شک میکنم

یا از تو ، تو که پایان تمام غصه هایی

بامن بگو ، بگو از پشت کدوم پنجره باید خورشید رو تو مشرق چشمات نظاره کرد

بامن بمان که گرمی دستان هیچ کس جز تو تسکینم نمیدهد

برگرد و دستانم را بگیر که عمریست در ابندای جاده چشم به راهت نشسته ام

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:23  توسط سعید جهاندیده  | 

چهارشنبه سوم مهر 1387

 

 

حیدر بابا دونیا یالان دنیادی

سلیماننان نوحدان قالان دنیادی

اوغول دغان درد سالان دنیادی

هرکیمسیه هرنه وئروب آلوبدی

افلاطوننان بیر قوری آقالوبدی

حیدر بابا آغاجلارون اوجالدی

آمما حیف جوان لارون قوجالدی

تو خلیلارون آریخلیوب آجالدی

کولگه دوندی گون باتدی قاش قرلدی

قوردون گوزی قارانلیقدا برلدی

 

شب بود و شمع بود ومن بودم و غم    

    شب رفت و شمع سوخت و من ماندم و غم

 
 
 
 
 

                                             عشق تنها گلی است که

                                   بی نیازهیچ فصلی بر می آید

                                         و شکوفا می شود

 
 
و چه زیبا سخن می رساند غروب.......
 
 
 

انگار زندگی در حال محو شدن است

و این هر روز بیشتر و بیشتر می شود

در خودم گم گشته وسرگردانم و دیگر

هیچ چیز و هیچکس برایم اهمیت ندارد

دیگر امیدی به زندگی ندارم

دیگر هیچ چیز برایم باقی نمانده

و هیچ چیز برای بخشیدن ندارم

برای رهایی نیاز با پایان دارم

دیگری چیزها برایم مثل گذشته نیستندومن

گویی کسی را در درون خود گم کرده ام

ولی این گمگشتکی مرگبار

نمی تواند واقعی باشد

و من احساس می کنم که قدرت 

 تحمل این جهنم ر ندارم

 بی حوصلگی تا سر حد نابودی مرا فرا گرفته

و تاریکی در من رخنه کرده است

روزگاری خودم بودم ولی اکنون نیستم...

هیچکس جز خودم نمیتواند

مرا از این جهنم نجات دهد

ولی اکنون دیگر خیلی دیر شده

و من دیگر قادر به فکر کردن نیستم

 فکر کردن به اینکه چرا باید سعی خود را می کردم

گویی هیچوقت گذشته ای وجود نداشته است

مرگ به گرمی به من خوشامد می گوید

و من تنها می توانم بگویم

خداحافظ....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:42  توسط سعید جهاندیده  | 

Copyright © All Rights Reserved for http://jahandide.blogfa.com